على اكبر دهخدا
688
امثال و حكم ( فارسى )
پارهاى به او انداخته و لقمهاى براى خود برميداشت . و هنوز مرد لقمه خود را نجائيده گربه سهم خويش را فرو برده فرياد از سر ميگرفت . پس از چندبار تكرار عمل ، مرد برخاست و گربه را به جاى خويش نشانيده و خود چهارپا بجاى گربه نشسته گفت : حالا مىتوانيد اين را هم براى من چيزى درست كنيد . زانيهاى را به تشهير سرتراشيده و باژگونه بر خرى نشانده مىگردانيدند زن آنگاه كه زنان همسايه را ميان تماشائيان ديد خشمگين و خيره در آنان نگريسته و گفت . . . حالا هم نوبت رقاصى من است . خرى و اشترى دور از آبادى به آزادى ميزيستند . نيمشبى چران و چمان بشارع عام نزديك شدند . اشتر گفت رفيق ساعتى دم فروبند تا از آدميان دور شويم ، نبايد گرفتار آئيم . خر گفت اين نتواند بود چه درست همين ساعت نوبت آواز معتاد من است و در ترك عادت رنج جان و بيم هلاك تن . و بىمحابا نهيق برداشت . كاروانيان باثر بيامدند و هر دو را در قطار كشيده بار نهادند . فردا آبى عميق پيش آمد كه عبرهء خر از آن ميسر نبود . خر را بر اشتر نشانيده اشتر را به آب راندند . چون بارگير بميان آب رسيد دستى برمىافشاند و پائى ميكوفت . خر گفت رفيق اين مكن و گرنه من در آب افتم و غرقه شوم . گفت چنان كه دوش نوبت آواز بهنگام خر بود امروز گاه رقص ناساز اشتر است . و با جنبشى ديگر خر را از پشت بينداخت و غرقه ساخت . « 1 » حال بيمار كه داند بجز از بيمارى . * ( خبر من ز صبا پرس كه همدرد من است . . . ) رفيع الدين لنبانى . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود . حال دل شمع ز پروانه پرس * ( رو خبر گنج ز پروانه پرس . . . ) خواجو . حال نكو در قفاى فال نكوست . * ( رخ تو در نظر آمد مراد خواهم يافت چرا كه . . . ) حافظ . نظير : تفألوا بالخير تجدوا . حال نه قال است كه گفتن توان . * ( . . . وجد نه نجد است كه رفتن توان . ) خواجو . حال هركس موافق قال است . جامع التمثيل رجوع به : ابله را در سخن . . . ، شود . حالى از جوركشى جورنگارى بارى . رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود . حاليست ميان مستى و هشيارى * من بندهء آن دمم كه شادى آنست ( تا هشيارم در طربم نقصان است * چون مست شوم بر خردم تاوان است . . . ) نقل از جامع الحكايات عوفى . حايض او من شده بگرمابه * ماهى او من طپيده در تابه . سنائى . نظير : شاه خانم ميزايد ماه خانم درد مىكشد . خالهام زائيده خالهزام هو « 2 » كشيده . رجوع به : از هر طرف كه رنجه شوى . . . ، شود . حب الدنيا راس كل خطيئة . حديث . اقتباس :
--> ( 1 ) رقص اشتر ناساز است . ( 2 ) هو كشيدن ، ريم و ستيم يافتن جراحت باشد .